همان قصه قديمي مرغ مهاجر است
كاش قبل از فصل كوچ
باد آشيان تو را مي برد
حواسم نبود از تو
اين همه خرت و پرت در قلبم نگه ندارم
امروز كه رفته اي
دور انداختن اين همه سخت است
خانه تكاني بدي است
هميشه ترس هست
ترس از نبودنت
ترس از نداشتنت
امروز اما
ترس ديگري آموختم
ترس از بودنت
اين كه گمان كنم دارمت و نداشته باشم
در آغوشم باشي و نباشي
براي من
آدمكهايي كه دوست بدارند كم نيستند
و روحي كه عاشق شود نيست
وقلبي كه همدرد بداني
عشق يك بخش است
چطور به گمانت به دو قلب مي رسد
بدون آنكه قلبي به درد آيد
براي تو مي نويسم
كه نمي خواني ام
نه در برگهاي سپيد
نه در خواهش نگاه
مي شود...مي شود
لبم را مي دوزم از گلايه
چشمهايم را از فرياد مي بندم
از خواستنت مي پوشم
اسارت دوست داشتنم را
به بند كشيدن اشتياقم
زخم برداشتن احساس
همه فداي آزاديت
از قفسي كه ساخته اي از من
و از پنجره قلبم
كبوترانه پروازت مي دهم
?
هر روز وداعی است
صبحی که دیگر سلامی که می خواهی نمی شنوی
یا خداحافظی تلخ در راه است
در که به روی آفتاب باز می کنی
چه میدانی چه میهمانهای ناخوانده ای با او می آیند
چه چیزها که در دفترچه یادداشتت ننوشتی...
همه را خط بزن
هر روز را همانطور که هست زندگی باید کرد
قلبهاي در تغيير
راهها بسته اند...براي رسيدن
در صف طولاني واژه ها به دنبال آنم كه غريب تر افتاده باشد
-حرفي نو بگو
چيزي نيست در من براي تازگي
برگها زرد شدند و تماشا كرديم
بر زمين ريختند و به هم اشاره كرديم كه در راه است
-راهها بسته اند، براي من كه بسته اند
همه به بهترين احوال خواهند رسيد شايد
كليد در بسته من در اين ثانيه هاي آخر نيست
حال من هنوز خراب مي ماند....
ابرها فقيرند
آسمان بزرگ
رد پاي شب را ميگيرم
وبه اعتراف ميروم
آه اگر شفق پشت درگوش نايستاده بود...
حرفهاي زيادي داشتم
مرابه یاد بیاور
به اندازه حس حضورم
وبه یاد بیاوری مرا
آنچنان که بادیدن تابلوی روی دیوار به گذشته ها میروی
آنچنان که با دیدن آلبومی قدیمی لبخند به لب می آوری
مرا به یاد بیاور...
در سیمای سایه ای که به او عادت کرده ای
سیاه شده ام سیاه
با پرده های زمان...
در مسیر شبهایی که نه تو به ماه نگاه میکنی نه من
دوری به وصال نزدیکتر
که کنار هم به هم برسیم
رسمی که کهنه نشد...
![]()
باغبان
من باغبان گلي هستم
گلي كه ريشه در اعماق يك قلب دارد
وساقه هايش به احساسي زيبا تكيه دارد
من نگاهبان طراوت يك گلم
گلي كه با آفتاب دو دل كه به هم مشغولند
حيات ميگيرد
نگران جيده شدنش نميشود كه نباشم
گلي كه هيچ گلداني ندارد...
بر باغچه لبان تو
من پاسدار طراوت يك گلم
بر باغچه لبان تو گلي است....
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
بخشی از كتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو كوئیلو
برداشت از وبلاگ زندگی ادامه داره http://www.mbm2.mihanblog.com
دستهايم را رها نكن
دستهايت كوچكند اما گرمي بخش
بوسه هايت كوچكند اما حيات ميدمند
به مراسم محبتت كه مي ايم غرق معنويت نگاهت ميشوم
معصوم
چشمهايت شيطنت را به معنا ميكشند ومرا در زنجير ميگيرند
دراغوشم بمان
براي من بمان
بزرگ كه ميشوي دلم ميگيرد
از انديشه دستهايي كه زياد ميشوند
از انديشه دستم كه شايد ديگر براي هميشه دستانت را نبيند
كوچكم
گندمزار گيسوانت عطر شاليزار روزهاي خوب من است
كاش به كوچكي آغوش امروزت بماني
من ترکهایی میبینم
صدای شکستن چیزی میانمان
دلمشغولیهایمان
سو به سمت دوراهی دارند
بیا کمی رنگ برداریم
وبه بیحوصلگی هایمان بپاشیم
وعصرهای جمعه را سفید نگذاریم
گوش بده
صدای فاصله هایی است که دور ونزدیک میشوند
گاهی سکوت خیانتی است
وگاه
غرولندهای زنانه من نشانه ایست
که هنوز برایم مهمی
بیا نگذاریم تنها رابطه ما زیر یک سقف بودن باشد
آهاي
كسي هست دستي سردلتنگي هايم بكشد
امشب ميخواهم به دالان تنهايي ام بيايي
امشب مي خواهم كهكشان دردهايم را رصد كني
ميخواهم ببيني چطور هنوز در پرده عشاق نديدنت را مي نوازم
ميخواهم امشب
اين طفل معصوم_دلم را مي گويم_به خوابي ساده كه لبخند محو تو در آن است دعوت كني
بودن وماندن را من صرف مي كنم ورفتن را تو
سوختن وساختن را من هزار بار مشق ميكنم
خط زدنش با تو باشد
امان از دستش كه امانم را بريده
تعبيرهاي قشنگي شنيده ام
شايد من هم روزي بتوانم كمي خلاق باشم
واز تو تصويري بسازم
امشب دربدر دنبال كسي هستم
ميخواهم كمي با هم از تو بگوييم
آهاي كسي هست؟............
؟؟؟
حتی تو.....
این که من فریادش میکنم
این که کسی نمیشنود
میبینی امشب کلمات هم از من میگریزند
که دلت را نشکنم
چه اصراری دارم که همه بدانند

اين يكي از اولين نوشته هايي هستش كه داشتم....
پدر...گم شده در سختي زندگي...فراموش شده در دستهايي كه پر بيايند..
اي فروغ آسمان بودنم
اي نخستين واژه بر لبهاي من
آه اي پدر
تكيه گاه گامهاي اولين
اي خدايم در زمين
آه بابا قامتت را راست كن
اشكهايم را ببين...
باش بابا زندگي كن
فرصتي ...
تا نهالت پا بگيرد صبر كن
گريه ها كردم به روي شانه ات
تا سرت بر شانه هايم جا بگيرد صبر كن
ديشب به گمانم با فرشته ها به مهماني نشسته بودي
بالاي لاي نفسهايتوبا گرمي دستانت
صداي خنده آنها را هم ميشد از پشت خنده كوچك تو شنيد
وصداي اشكهاي بيصداي مرا
براي روزهايي كه نيامده
هرروز ميتوانم به اين كابوس بينديشم
چه كسي مي داند
از دست دادن شايد به سختي ترسش نباشد؟؟؟
هنوز در این چهاردیواری پژواکی هست تا حضور من وتو را تکرار کند
میدانم ...حوصله پری میخواهد که که گوش کنی
ما که هنوز با همیم
پس انگار نه انگار
هنوز روبروی هم مینشینیم
صدای بازی می آید
چه اهمیتی دارد نگاهمان چه رنگی است
هنوز نگاه میکنیم
چه اعتنایی به حجمی که پشت صدا وسکوت جان میدهد
چه اعتنایی به سوگواری واژه های قشنگ در دلم
اینها هم كه نباشد
همیشه میشود گفت:هوا چقدر سرد شده...
بي آنكه بدانيم
هوا چقدر سرد شده است

خطوط در هم دستم را ندیدند
آنها که می گفتند پیشانی بلندی دارم
کاش کسی در نقش فنجانم دقیق می شد
ومیدید
این بهشتی که آتش هم خانه اوست
در شبهایی که مهتابش به ابرهای سیاه مهمان است
و حرکت در امتداد جاده ای که بر سر هر پیچ آن
تقدیر هایی که خوب رقم نخورده اند
چشم به راه منند
برای شما ستاره های بهتری آرزو دارم


خسته ام از تكرار خستگي
هم تقدير كتابهاي خوانده
نامه هاي گشوده
من وتو داريم خاك مي خوريم
گوشه قفسه زندگي
لاي آدمهايي كه بعضي شان
ورق هم نخورده اند
نزديكتربيا....
بين من وتو
فاصله اي است به اندازه كلمات
سنگفرشهاي رسيدن به تو
را روي
سفيدي اين جاده بارها چيده ام
