تبليغاتX
آسمان عشق

جز تسليم و رضا چاره اي نيست ،اينطور نوشته شده كه بماني ،اينطور رقم خورده كه باشي،اما خودمانيم !حوصله پري ميخواهد ...صبحي را به شب رساندن....


!! نوشته شده توسط | 23:41 | سه شنبه هشتم دی 1388 •

قصه من و تو

همان قصه قديمي مرغ مهاجر است

كاش  قبل از فصل كوچ

باد  آشيان تو را مي برد

!! نوشته شده توسط | 10:17 | سه شنبه پنجم آبان 1388 •

حواسم نبود از تو

 اين همه خرت و پرت در قلبم نگه ندارم

امروز كه رفته اي

 دور انداختن اين همه سخت است

خانه تكاني بدي است

 

!! نوشته شده توسط | 1:33 | سه شنبه سوم شهریور 1388 •

هميشه ترس هست

ترس از نبودنت

ترس از نداشتنت

 

امروز اما

ترس ديگري آموختم

ترس از بودنت

اين كه گمان كنم دارمت و نداشته باشم

در آغوشم باشي و نباشي

براي من

 

آدمكهايي كه دوست بدارند كم نيستند

و روحي كه عاشق شود نيست

وقلبي كه همدرد بداني

 

عشق يك بخش است

چطور به گمانت به دو قلب مي رسد

بدون آنكه قلبي به درد آيد

 

!! نوشته شده توسط | 1:33 | سه شنبه سوم شهریور 1388 •

براي تو مي نويسم

كه نمي خواني ام

نه در برگهاي سپيد

نه در خواهش نگاه

 

مي شود...مي شود

لبم را مي دوزم از گلايه

چشمهايم را از فرياد مي بندم

 از خواستنت مي پوشم

 

اسارت دوست داشتنم را

به بند كشيدن اشتياقم

زخم برداشتن احساس

 

همه فداي آزاديت

از قفسي كه ساخته اي از من

و از پنجره قلبم

كبوترانه پروازت مي دهم

 

 

 

!! نوشته شده توسط | 1:32 | سه شنبه سوم شهریور 1388 •

?

هر روز وداعی است

صبحی که دیگر سلامی که می خواهی نمی شنوی

یا خداحافظی تلخ در راه است

در که به روی آفتاب باز می کنی

چه میدانی چه میهمانهای ناخوانده ای با او می آیند

چه چیزها که در دفترچه یادداشتت ننوشتی...

همه را خط بزن

هر روز را همانطور که هست زندگی باید کرد

!! نوشته شده توسط | 0:34 | پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 •

قلبهاي در تغيير


راهها بسته اند...براي رسيدن

در صف طولاني واژه ها به دنبال آنم كه غريب تر افتاده باشد

-حرفي نو بگو

چيزي نيست در من براي تازگي

برگها زرد شدند و تماشا كرديم

بر زمين ريختند و به هم اشاره كرديم كه در راه است

-راهها بسته اند، براي من كه بسته اند

همه به بهترين احوال خواهند رسيد شايد

كليد در بسته من در اين ثانيه هاي آخر نيست

حال من هنوز خراب مي ماند....

!! نوشته شده توسط | 11:54 | چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 •


ابرها فقيرند

آسمان بزرگ

رد پاي شب را ميگيرم

وبه اعتراف ميروم

آه اگر شفق پشت درگوش نايستاده بود...

 حرفهاي زيادي داشتم

!! نوشته شده توسط | 2:49 | جمعه یازدهم بهمن 1387 •

مرابه یاد بیاور

 گاهی میشود که عمیق تر نفس بکشی

به اندازه حس حضورم

وبه یاد بیاوری مرا

آنچنان که بادیدن تابلوی روی دیوار به گذشته ها میروی

 آنچنان که با دیدن آلبومی قدیمی لبخند به لب می آوری

مرا به یاد بیاور...

در سیمای سایه ای که به او عادت کرده ای

 

سیاه شده ام سیاه

با پرده های زمان...

در مسیر شبهایی که نه تو به ماه نگاه میکنی نه من

 

دوری به وصال نزدیکتر

که کنار هم به هم برسیم

رسمی که کهنه نشد...

!! نوشته شده توسط | 23:21 | پنجشنبه دهم بهمن 1387 •

باغبان

 


من باغبان گلي هستم
گلي كه ريشه در اعماق يك قلب دارد
وساقه هايش به احساسي زيبا تكيه دارد

من نگاهبان طراوت يك گلم
گلي كه با آفتاب دو دل كه به هم مشغولند
حيات ميگيرد

نگران جيده شدنش نميشود كه نباشم
گلي كه هيچ گلداني ندارد...

بر باغچه لبان تو
من پاسدار طراوت يك گلم
بر باغچه لبان تو گلي است....
!! نوشته شده توسط | 23:17 | پنجشنبه دهم بهمن 1387 •

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 

بخشی از كتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو كوئیلو

   

برداشت از وبلاگ زندگی ادامه داره  http://www.mbm2.mihanblog.com 

 

!! نوشته شده توسط | 3:10 | پنجشنبه دهم بهمن 1387 •

دستهايم را رها نكن

 
دستهايت كوچكند اما گرمي بخش
بوسه هايت كوچكند اما حيات ميدمند

به مراسم محبتت كه مي ايم غرق معنويت نگاهت ميشوم
معصوم
چشمهايت شيطنت را به معنا ميكشند ومرا در زنجير ميگيرند
دراغوشم بمان
براي من بمان
بزرگ كه ميشوي دلم ميگيرد
از انديشه دستهايي كه زياد ميشوند
از انديشه دستم كه شايد ديگر براي هميشه دستانت را نبيند

كوچكم
گندمزار گيسوانت عطر شاليزار روزهاي خوب من است
كاش به كوچكي آغوش امروزت بماني
!! نوشته شده توسط | 23:29 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

 

بیا درهمین آغازکاری بکنیم

من ترکهایی میبینم

صدای شکستن چیزی میانمان

 

دلمشغولیهایمان

سو به سمت دوراهی دارند

 

بیا کمی رنگ برداریم

وبه بیحوصلگی هایمان بپاشیم

وعصرهای جمعه را سفید نگذاریم

 

گوش بده

صدای فاصله هایی است که دور ونزدیک میشوند

 

گاهی سکوت خیانتی است

وگاه

غرولندهای زنانه من نشانه ایست

که هنوز برایم مهمی

 

بیا نگذاریم تنها رابطه ما زیر یک سقف بودن باشد

 


!! نوشته شده توسط | 23:26 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

 
آهاي
كسي هست دستي سردلتنگي هايم بكشد

امشب ميخواهم به دالان تنهايي ام بيايي
امشب مي خواهم كهكشان دردهايم را رصد كني
ميخواهم ببيني چطور هنوز در پرده عشاق نديدنت را مي نوازم

ميخواهم امشب
اين طفل معصوم_دلم را مي گويم_به خوابي ساده كه لبخند محو تو در آن است دعوت كني


بودن وماندن را من صرف مي كنم ورفتن را تو
سوختن وساختن را من هزار بار مشق ميكنم
خط زدنش با تو باشد
امان از دستش كه امانم را بريده

تعبيرهاي قشنگي شنيده ام
شايد من هم روزي بتوانم كمي خلاق باشم
واز تو تصويري بسازم

امشب دربدر دنبال كسي هستم
ميخواهم كمي با هم از تو بگوييم

آهاي كسي هست؟............



!! نوشته شده توسط | 23:24 | چهارشنبه نهم بهمن 1387 •

؟؟؟

 حتی تو که میگویی برایم جان میدهی نخواهی دانست

حتی تو.....

این که من فریادش میکنم

این که کسی نمیشنود

میبینی امشب کلمات هم از من میگریزند

که دلت را نشکنم

چه اصراری دارم که همه بدانند

 

!! نوشته شده توسط | 23:21 | سه شنبه هشتم بهمن 1387 •



اين يكي از اولين نوشته هايي هستش كه داشتم....


پدر...گم شده در سختي زندگي...فراموش شده در دستهايي كه پر بيايند..




اي فروغ آسمان بودنم

اي نخستين واژه بر لبهاي من

                               آه اي پدر

تكيه گاه گامهاي اولين

اي خدايم در زمين

آه بابا قامتت را راست كن

اشكهايم را ببين...


باش بابا زندگي كن

                     فرصتي ...

تا نهالت پا بگيرد صبر كن

گريه ها كردم به روي شانه ات

تا سرت بر شانه هايم جا بگيرد صبر كن



!! نوشته شده توسط | 7:47 | شنبه بیست و هشتم دی 1387 •


 ديشب به گمانم با فرشته ها به مهماني نشسته بودي

بالاي لاي نفسهايت
وبا گرمي دستانت

صداي خنده آنها را هم ميشد از پشت خنده كوچك تو شنيد
وصداي اشكهاي بيصداي مرا
براي روزهايي كه نيامده

هرروز ميتوانم به اين كابوس بينديشم

چه كسي مي داند

از دست دادن شايد به سختي ترسش نباشد
!! نوشته شده توسط | 23:27 | چهارشنبه هجدهم دی 1387 •

؟؟؟

 

 

هنوز در این چهاردیواری پژواکی هست تا حضور من وتو را تکرار کند

 

میدانم ...حوصله پری میخواهد که که گوش کنی

ما که هنوز با همیم

پس انگار نه انگار

 

هنوز روبروی هم مینشینیم

صدای بازی می آید

چه اهمیتی دارد نگاهمان چه رنگی است

هنوز نگاه میکنیم

 

چه اعتنایی به حجمی که پشت صدا وسکوت جان میدهد

چه اعتنایی به سوگواری واژه های قشنگ در دلم

اینها هم كه نباشد

همیشه میشود گفت:هوا چقدر سرد شده...

بي آنكه بدانيم

هوا چقدر سرد شده است

!! نوشته شده توسط | 23:22 | دوشنبه نهم دی 1387 •

 

 

خطوط در هم دستم را ندیدند

آنها که می گفتند پیشانی بلندی دارم

کاش کسی در نقش فنجانم  دقیق می شد

ومیدید

این بهشتی که آتش هم خانه اوست


در شبهایی که مهتابش به ابرهای سیاه مهمان است

و حرکت در امتداد جاده ای که بر سر هر پیچ آن

تقدیر هایی که خوب رقم نخورده اند

چشم به راه منند

برای شما ستاره های بهتری آرزو دارم


 http://i31.tinypic.com/207s2o9.jpg

!! نوشته شده توسط | 11:30 | دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 •

خسته ام از تكرار خستگي


هم تقدير كتابهاي خوانده


نامه هاي گشوده 


من وتو داريم خاك مي خوريم


گوشه قفسه زندگي


لاي آدمهايي كه بعضي شان


ورق هم نخورده اند


!! نوشته شده توسط | 9:5 | شنبه بیست و پنجم آبان 1387 •

نزديكتربيا....




بين من وتو


فاصله اي است به اندازه كلمات


سنگفرشهاي رسيدن به تو


را روي


سفيدي اين  جاده بارها چيده ام


چشمهايي ميخواهم كه گامي بردارند



!! نوشته شده توسط | 10:55 | شنبه یازدهم آبان 1387 •