آسمان عشق
برداشت واستفاده از مطالب اين وبلاگ بدون اجازه صاحب وبلاگ ممنوع مي باشد
به همین سادگی فاصله ها را کم کردیم کمتر و... کمتر... لحظه هایمان را در ظرفی مشترک چکاندیم آهسته ...آهسته.... کنار هم می خندیدیم وعشق را دست انداختیم کنار دست ما عشق هم به ما می خندید وکینه به دل میگرفت حالا من...تو.... به همین سادگی هم نبود شاید هنوز با تو پیوندی دارم از همین راه دور ترسم از این است بی تو جهنم با تو جهنم برزخی یک شروع حتی نگاهت که سر نخورد روی صورتم گناه کردم بدون اینکه دستانت را بگیرم ناشناس اما آشنا غریب قلبت شدم قریب نشدم پر از رویای آزادی پر از حسی که با بوسه تو آغوشت به من دادی جهانی اونقدر بی مرز بتونه تو نیگات جاشه برای روز دلتنگیم دلت میتونه دریا شه شده روز و شب دنیام به رنگ روزگار تو تو باید کهکشانم شی بگردم رو مدارتو تو اون آرامش خوبی که قلبم رو بغل کرده تو خون لحظه های من فقط فکر تو می گرده برای رفتنت زوده بذار دستاتو بشناسم نرو حالا که می دونی چه جوری غرق احساسم... به کوتاهی لبخند هایی که تقریبا نمی زنیم! آغوشی که نیست وحسی که دیگر نفس نمی کشد در ما یادت می آید روزهایی که می گفتی: کاش زودتر می شناختمت به خاطر بسپار امروزی که می گویم کاش هرگز نمی شناختمت
نگاهت خالی از معنی و دستهایت به شرط نماندن گناه چشمهای تو نیست دلت به هرزگی احساسش عادت کرده...
زبان پنجره درازتر می شود زبان پنجره را می بری دندان شیشه تیز تز می شود ......... mer30 med راهها بسته اند...براي رسيدن در صف طولاني واژه ها به دنبال آنم كه غريب تر افتاده باشد -حرفي نو بگو چيزي نيست در من براي تازگي برگها زرد شدند و تماشا كرديم بر زمين ريختند و به هم اشاره كرديم كه در راه است -راهها بسته اند، براي من كه بسته اند همه به بهترين احوال خواهند رسيد شايد كليد در بسته من در اين ثانيه هاي آخر نيست حال من هنوز خراب مي ماند.... اما نه آنقدر که به بهانه عشق گل را خشک نکنم دلم گم شد،تو رو پیدا نکردم برای گریه هم دیره تو که
رفتن تو چشماته دلت از بودنم سیره برو حالا
که می دونی کسی جاتو نمی گیره برو حالا که
عشق اینقد حقیر و دست و پاگیره حالا که دست
من بسته است حالا که پام به زنجیره برو حتی
نمی گم که دلم آهسته میمیره به حراج گذاشته ام احساسم را به نگاههایی که شاید اشتباهند به دستهایی که شاید دروغند به لبی که بگوید دوستت دارم وآغوشی که مرا گرم بگیرد عشقم فروخته شد! نه به بالاترین پیشنهاد ... که به اولین پیشنهاد... حتی بهایش را هم ندادند .. دلی که عشق ندارد رگهایی که احساسی در آن نیست منی که روحی ندارم مفت هم گرانم حالا احساسم فروخته شد! نه به اولین پیشنهاد... که به بالاترین پیشنهاد... حتی بهایش را از پیش داده اند من غم وخاطراتی که نمرد... در سرسرای دلم میهمانی است نمیمونی می دونم که میری نمی
تونی شب و
شعر و گریه...یه آغوش تنها یه حسرت
که باشی ولی نیستی اینجا دلی که
لرزید دستی که
می خواد از تو بنویسه چشمایی
که این بار از یاد
تو خیسه یه
سوسوی دوری که تو
ظلمتم میدرخشی چی می شه عزیزم یه شب
شونه هاتو به بغضم
ببخشی زنم... که درد را می فهمم که احساس دارم وقلبی که بشکند حرف های صد تا یه غاز سبزی پاک کن های همیشگی وپچ پچ هایی که بر عکس جوری هستند که بشنوی سالهاست که به پوشیدن دامن اعتراض کرده ام که روزهای بارانی ام را به چشم تنگی دیگران گره نزنم کسی صدایم می زند و پرده ها کنار می روند خدا خدا که عصر با دست پر سرکوچه برسند زنم که تحمل دارم با شانه هایي ظریف و روحی بزرگ و طبعی بلند که زن یعنی درد وچرا ؟ چرا تمام واژه نامه ها دروغ می نویسند؟ بیا فرزند همین لحظه باشیم/ما که فردا را ندیدیم/هیچ کس ندیده! امروز/تو گرمم می کنی/اشکهایم را می بوسی/و می گویی نمیدانی چرا دوستم داری چرا عشق را پس می زنیم؟ دوست دارم دوباره و هر لحظه راکه آهسته صدایم کنی دوست دارم این تپش نا منظم را صدایم کن با همان بی تابی که بیدارم می کند از درون می دانم که حس می کنی سکوتم سفید نیست... دلم تنگ شده بود /آنقدر که دیگر جا برای غصه تو نداشت
/وقتی گفتم برو
رفت سراغ چشمهام
/ دیروز بود انگار /گفتی تصادفی اومدی اونجا
/منم گفتم چه تصادف خوبی !
/ هوای شرجی
/یه بوسه طولانی و گرم/
تو که توباد می رقصیدی
/با چشمهایی که می خندید
/ چشمام می سوخت /
تو خندیدی وگفتی
نمیدونم چی تو نیگاته که همیشه....
/
یه چیزی خیس وگرم/
مثل همین هوا
/اگه سرتو بر می گردوندی
میدیدی / وقتی
دست تو دست
می رقصیدین وتو گوشش
زمزمه میکردی:
-دوستت دارم... من هم مي
خواهم براي تو عاشقانه اي بنويسم مثل تمام
عشاقت سپيد....موزون....هر
چه بشود چه فرقي
مي كند انحناي
لبان تو كافي است وقتي همه
را كنار هم مي گذاري و مي
گويي: آه ...اينها هم چه حوصله اي دارند...

| Design By : Pars Skin |
