تبليغاتX
آسمان عشق






















آسمان عشق

برداشت واستفاده از مطالب اين وبلاگ بدون اجازه صاحب وبلاگ ممنوع مي باشد

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 13:9 توسط آینا|

به همین سادگی

فاصله ها را کم کردیم

کمتر و... کمتر...

 

لحظه هایمان را

در ظرفی مشترک چکاندیم

آهسته ...آهسته....

 

کنار هم

می خندیدیم

وعشق را دست انداختیم

 

کنار دست ما

عشق هم به ما می خندید

وکینه به دل میگرفت

 

حالا

من...تو....

به همین سادگی هم نبود

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 12:2 توسط آینا|

شاید هنوز با تو پیوندی دارم

از همین راه دور

ترسم از این است

 

بی تو جهنم

با تو جهنم

برزخی یک شروع

 

حتی نگاهت که سر نخورد روی صورتم

گناه کردم

بدون اینکه دستانت را بگیرم

 

ناشناس اما آشنا

غریب قلبت شدم

قریب نشدم

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 15:26 توسط آینا|


جهانی تازه باید ساخت

پر از رویای آزادی

پر از حسی که با بوسه

تو آغوشت به من دادی


جهانی اونقدر بی مرز

بتونه تو نیگات جاشه

برای  روز دلتنگیم

دلت میتونه دریا شه


شده روز و شب دنیام

به رنگ روزگار تو

تو باید کهکشانم شی

بگردم رو مدارتو


تو اون آرامش خوبی

که قلبم رو بغل کرده

تو خون لحظه های من

فقط فکر تو می گرده


برای رفتنت زوده

بذار دستاتو بشناسم

نرو حالا که می دونی

چه جوری غرق احساسم...

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:48 توسط آینا|

کجاست بگوو..

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 23:48 توسط آینا|

چرا نه؟

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 14:8 توسط آینا|

فاصله ها به کوتاهی همین لحظه که با همیم

به کوتاهی لبخند هایی که تقریبا نمی زنیم!

آغوشی که نیست

وحسی که دیگر نفس نمی کشد در ما


یادت می آید روزهایی که می گفتی:

کاش زودتر می شناختمت

به خاطر بسپار امروزی که می گویم

کاش هرگز نمی شناختمت

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:29 توسط آینا|

در حرکت عجولانه ای که در رگ لحظه هامان جاریست

نگاهت خالی از معنی

و دستهایت به شرط نماندن

گناه چشمهای تو نیست

دلت به هرزگی احساسش عادت کرده...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 8:22 توسط آینا|

دهان کوچه را می بندی

زبان پنجره درازتر می شود

زبان پنجره را می بری 

دندان شیشه تیز تز می شود  

.........

mer30 med

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 5:6 توسط آینا|

تو که بودی خانه مان پر از پنجره بود...پر از خورشید..کودکی هایم بی ترس در تمام خانه جریان داشت.روی زانوهای تو چقدر خانوم بودم،وقتی نگاهت به دور های دور شبیه می شدند.قد و نیم قد...آرزوهایت بزرگ شدند.کمی از هم دور...شاید کمی بیزار ...نیستی که ببینی یا اگر بودی....؟

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 0:47 توسط آینا|


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 12:27 توسط آینا|


راهها بسته اند...براي رسيدن

در صف طولاني واژه ها به دنبال آنم كه غريب تر افتاده باشد

-حرفي نو بگو

چيزي نيست در من براي تازگي

برگها زرد شدند و تماشا كرديم

بر زمين ريختند و به هم اشاره كرديم كه در راه است

-راهها بسته اند، براي من كه بسته اند

همه به بهترين احوال خواهند رسيد شايد

كليد در بسته من در اين ثانيه هاي آخر نيست

حال من هنوز خراب مي ماند....

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 22:22 توسط آینا|

عیدتون مبارک..
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 10:51 توسط آینا|

می خوام از این سر در گمی در بیام....
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 13:39 توسط آینا|

انسانی هستم که کمی با تو فرق دارم

اما نه آنقدر که به بهانه عشق 

گل را خشک نکنم





نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 21:18 توسط آینا|

روزها در گذرند...همین

نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 9:9 توسط آینا|

هزار تا راهو رفتم بی نشونی

دلم گم شد،تو رو پیدا نکردم


نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 14:33 توسط آینا|

دلم گرفته...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 23:43 توسط آینا|

بی همگان به سر شود... بی تو به سر نمی شود

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 8:31 توسط آینا|

دیگه گریه نکن خوبم

برای گریه هم دیره 

تو که رفتن تو چشماته

دلت از بودنم سیره

برو حالا که می دونی

کسی جاتو نمی گیره

برو حالا که عشق اینقد

حقیر و دست و پاگیره

حالا که دست من بسته است

حالا که پام به زنجیره

برو حتی نمی گم که

دلم آهسته میمیره

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 2:30 توسط آینا|

چی بگم؟
نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 1:55 توسط آینا|

دوست داشتم شاعر بشم...

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 1:19 توسط آینا|

باز هم خدا هست...
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 14:57 توسط آینا|

در سرسرای دلی که نخواستی میهمانی است

به حراج گذاشته ام احساسم را

به نگاههایی که شاید اشتباهند

به دستهایی که شاید دروغند

به لبی که بگوید دوستت دارم

وآغوشی که مرا گرم بگیرد


عشقم فروخته شد!

نه به بالاترین پیشنهاد ...

که به اولین پیشنهاد...

حتی بهایش را هم ندادند ..


دلی که عشق ندارد

رگهایی که احساسی در آن نیست

منی که روحی ندارم

مفت هم گرانم حالا


احساسم فروخته شد!

نه به اولین پیشنهاد...

که به بالاترین پیشنهاد...

حتی بهایش را از پیش داده اند


من

غم

وخاطراتی که نمرد...


در سرسرای دلم میهمانی است



نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 0:35 توسط آینا|


تو تکرار عشقی  اما

 نمیمونی

می دونم که میری

نمی تونی

 

شب و شعر و گریه...یه آغوش تنها

یه حسرت که باشی ولی نیستی اینجا

 

دلی که لرزید

دستی که می خواد از تو بنویسه

چشمایی که این بار

از یاد تو خیسه

 

یه سوسوی دوری

که تو ظلمتم

میدرخشی


چی می شه عزیزم

یه شب شونه هاتو

به بغضم ببخشی

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 2:22 توسط آینا|

تو نگرانم نشو........

نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 23:8 توسط آینا|


زنم...

که درد را می فهمم

که احساس دارم

وقلبی که بشکند


حرف های صد تا یه غاز

سبزی پاک کن های همیشگی

وپچ پچ هایی که بر عکس

جوری هستند که بشنوی


سالهاست که به پوشیدن دامن اعتراض کرده ام

که روزهای بارانی ام را به چشم تنگی دیگران گره نزنم


کسی صدایم می زند

و پرده ها کنار می روند

خدا خدا که عصر با دست پر سرکوچه برسند


زنم که تحمل دارم با شانه هایي ظریف

و روحی بزرگ

و طبعی بلند


که زن یعنی درد

وچرا ؟

چرا تمام واژه نامه ها دروغ می نویسند؟


 



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 0:50 توسط آینا|



بیا فرزند همین لحظه باشیم/ما که فردا را ندیدیم/هیچ کس ندیده!

امروز/تو گرمم می کنی/اشکهایم را می بوسی/و می گویی نمیدانی چرا دوستم داری

چرا عشق را پس می زنیم؟

دوست دارم دوباره و هر لحظه راکه آهسته صدایم کنی

دوست دارم این تپش نا منظم را

صدایم کن

با همان بی تابی

که بیدارم می کند از درون

می دانم که حس می کنی

سکوتم سفید نیست...



نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 10:5 توسط آینا|



دلم تنگ شده بود /آنقدر که دیگر جا برای غصه تو نداشت /وقتی گفتم برو رفت سراغ چشمهام /

دیروز بود انگار /گفتی تصادفی اومدی اونجا /منم گفتم چه تصادف خوبی ! /

هوای شرجی /یه بوسه طولانی و گرم/ تو که توباد می رقصیدی /با چشمهایی که می خندید /

چشمام می سوخت / تو خندیدی وگفتی نمیدونم چی تو نیگاته که همیشه.... /

یه چیزی خیس وگرم/ مثل همین هوا /اگه سرتو بر می گردوندی میدیدی /

وقتی دست تو دست می رقصیدین وتو گوشش زمزمه میکردی: -دوستت دارم...



نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 2:16 توسط آینا|

من هم مي خواهم براي تو عاشقانه اي بنويسم

مثل تمام عشاقت

سپيد....موزون....هر چه بشود

چه فرقي مي كند

انحناي لبان تو كافي است

وقتي همه را كنار هم مي گذاري

و مي گويي: آه ...اينها هم چه حوصله اي دارند...



نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 9:52 توسط آینا|


آخرين مطالب
» ...
» من...تو
» ترس
» هنوز این خانه ، این دیوارها...
»
»
» ............
»
» ....
» بغض
Design By : Pars Skin